من زینب... 150 لوز دالم!

به این می گن کار خدا و بس!!!
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٤
 

زینب 1 روزه

زینب 1 ماهه

زینب 1 ساله

و اما...

زینب 2 روزه

زینب 2 ماهه

زینب 2 ساله

 

راستی دوستای خوبمون!جواب نظرات خوبتون رو حتما برید بخونید.


 
comment نظرات ()

 
منم میخوام برم پیش بابام! :(
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢
 


 
comment نظرات ()

 
فرهنگ لغات زینب کوچولو -1
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٥
 

مناس:(مهناز)- اِزا:(رضا)- میمیا:(کیمیا)- اِدا:(ندا)- ایگی:(نگین)- باآیه:(بهاره)- بایاد:(فرهاد)- امینا:(محمد صالح)- بیس:(سیب)- دایی:(چایی،دایی)- می می (گربه)- مَ مَ:(شیر خوراکی،شیر حیوان،شیر آب)- آیه:(خاله)-عمی:(عمه)- ماس(پنیر،کره،ماست،بستنی،خامه)- موجز:(مورچه)- بجه:(پشه)_ یایا:(لالا)- گزا:(غذا)- آبو:(ابرو)- جِس:(چشم)- دَیا:(دهان)- آبیه:(آب میوه)- پاچ:(پارک)- اَیاد:(حیاط)- ماج:(ماچ)- اَس:(عکس)- ایللا:(قورباغه)-مِمِز:(قرمز)- بَنَس:(بنفش)- آجوش:(خرگوش)-ایس:(خیس)و...
عکسهای تولد 2سالگی:


 
comment نظرات ()

 
خاطره ای سرد
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢
 

سلام به همه عزیزان دوست داشتنی خودم.خداییش این دفعه دیگه غیبتمون غیبت کبری بود.خیلی وقته که خودم خدمت نرسیدم و گذاشتم این سعادت نصیب مامان بشه.عوضش  حالامی خوام تو این هوای گرم براتون یه خاطره ی سرد تعریف کنم. راستش چند وقت پیش یه چیزایی از آسمون  می ریخت پاییین که مامان خیلی ذوق کرده بود.یه چیزایی مثل اینکه آب و یخ و قاطی کرده باشن.مامان هی به بابا می گفت بریم پارک عکس بگیریم.خلاصه بابایی رو راضی کرد و رفتیم.رسیدیم به یه پارکی که همش از اونایی بود که از آسمون اومده بود.به قول بابایی خدا تو این مورد اِند خلاقیت بوده.امااااااااااا از شما چه پنهون من نه تنها از این خلاقیت سرد خوشم نیومده بود،بلکه خیلی هم از راه رفتن روی این اثر خلاقانه می ترسیدم و خیلی هم سردم شده بود.خلاصه کلی گریه کردم و به زور قربون صدقه های مامان وبازی های بابایی چند تا عکس گرفتیم. ولی من هنوز نفهمیدم چرا باید این پدیده ی عجیب و غریب رو دوست می داشتم ؟ واصلاً چرا باید توی هوای به اون سردی ما باید عکس می گرفتیم؟؟؟!!!!!

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
مهر مادری
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٧
 

زینب کوچک و معصومم ! این اشک نوشته را می نویسم برای روزهایی که تو بخوانی و بدانی که بی تو بودن برایم چون کابوس زشتی ست که با تو از آن بیرون می شوم.تا به امروز که یک سال و یازده ماه از چشم گشودنت به روی دنیا گذشته،هرگز شبی نداشتم که سر بر بالینت نگذارم تا وقتی که تو به خواب ناز فرو می روی .این ها را می نویسم که بخوانی وبدانی برای مادری که حتی ساعتی دوری از جگر گوشه اش دلش را به اندازه ی بزرگی  یک دنیا تنگ می کند چقدر طاقت فرسا و سخت است و خواهد بود که تا ماه سه بار هلال و قرص کامل می شود من باید شبی ازهفته هایم را بی روی ماهت به صبح رسانم.در طول چند ساعت سفرم جز چهره ی معصوم و سپیدتو چیزی در مقابل دیدگان ترم نیست.کوله بارم از یاد تو ،خنده های شیرین تو سرشار است و سنگین.آن چنان که نمی توانم سنگینی اش را در طول سفر تاب بیاورم و اشک تنها مونس من در طول جاده ها التیام بخش این سنگینی ست.تاریکی شب بی وجود کوچک و پاکت ،بدون غنچه های بوسه هایی که بر وجود خسته ام پرپر می کنی ظلمات است ظلمات!می خواهم بخوانی و بدانی که این دشواری ها را از برای تو نیز تحمل می کنم.نمی دانم آن روز که بخوانی و بدانی قدر دان سختی های مادرانه ام خواهی بود یا ...

قدر دانی می کنم از مادرم یاور همیشگی ام، ازپدرم به خاطر یاری هایش، واز همسرم،همسفر وفادار همیشگی زندگی ام !

زینبم در ۶٠ روزگی

زینبم در٨٠ روزگی

زینبم در ٨٠ روزگی

زینبم در ٨٨روزگی

زینبم در ٩۴روزگی



 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٩
 

سلام سلام سلاااااااااااااااااام!خوبید دوستای خوبمون؟وای که چقدر دلمون براتون تنگ شده بود.از کجا بگم که کلی حرف و درددل و خاطره برای گفتن داریم.باور کنید این چند وقت که نبودیم انگار یه چیزی گم کرده بودیم.به هر حال اگه(البته اگه)از غیبت کبری ما دلخورید معذرت !معذرت!ما که خیلی خوشحالیم چون شما رو داریم.
می خوام از مسافرتی تعریف کنم که خیلی برای ما سفر عبرت آموزی بود.البته تو خود سفر درس نگرفتیم.بعدش که برگشتیم در یک سفر پربرکت و فوق الاده ی دیگه بود که از مسافرت قبلی درس هایی گرفتیم که واقعاً مصداق این شعر زیبا بود:بسیار سفر باید  تا پخته شود خامی

ما شهریور ماه یه سفر دسته جمعی رفته بودیم آسارا در مسیر چالوس.همسفران عزیزمون خانواده های محترم ودوست داشتنی :انصاری،احمدی،کمیلی،بقایی و آقای حمزه بودن که البته ایشون صاحب خونه بودند!البته جای خانواده ی محترم امام جمعه خیلی خالی بود!خیلی!

این زینبه که داره به ببعی ها به به میده.(باورتون نمیشه اینقدر این کار براش جالب بود که تا چند وقت به ما گیر میداد که براش وسط تهرون ببعی پیدا کنیم تا بهشون علف بده.)

زینب در حال آب تنی با آب زلال چشمه(اینم بگم که تا مدت ها زینب هر چی جوی آب تو تهران می دید می خواست بپره توش)

اینم زینب و بابایی

اینم از دوستای زینب و بابایی


ِِِ


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٤
 

زینبم!دختر لطیف و صبورم!که صبوریت را همگان به نامت نسبت می دهند،ماه پرخیر رمضان رسید واین ماه را به روی ماهت تبریک می گویم.سه سال می شود که در رمضان هایمان هستی.گر چه دراولین سال حضورت،وجودت را در وجودم حس میکردم،تجربه ای که فراموش شدنی نیست.رمضان سال گذشته نیز ،تو 5 ماهه بودی .هیچ حرکت رونده ای نداشتی،پاهایت اسیر زنجیر ناتوانی بود و زبانت گرفتار قفل سکوت.حتی دستانت قادر نبودند "بای بای"کنند ویا حتی "دس دسی"کنند.نمی توانستی قهر کنی،ناز کنی،دلبری کنی،بوسه بر گونه ی مادر بزنی و ...امسال تو راه می روی،ناز می کنی،قهر می کنی و ...
راستش نمی دانم رمضان آینده چه کارهایی خواهی کرد ،اما من به امید رمضان های سال ها بعد نشسته ام.در آرزوی رمضان هایی که نماز خواندنت را ببینم،روزه گرفتنت را و مهمتر از همه پروایت از گناهان و آلودگی هارا.
تا رمضان امسال زنجیر ناتوانی از پاهایت گشودی و قفل سکوت از لبانت باز کردی و برای ما ناز کردی،و من آرزو می کنم که اسیر قفل و زنجیر گناه و معصیت نشوی و برای خدا ناز کنی و چقدر شیرین تر که خدا ناز آدم را بکشد که همانا من و پدرت جاودانه در کنار تو نخواهیم ماند.
و شاید این تنها آرزوی بزرگ من  باشد.
زینبم !زینبی باش! و زینب وار زندگی کن!

زینبم در 33 روزگی

زینبم در 40 روزگی

زینبم بازم  در 40 روزگی

زینبم در 47روزگی

زینبم در بازم 47روزگی

زینبم در 60روزگی


 
comment نظرات ()

 
مسافرت
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٧
 

سلام و با عرض تبریک به خاطر هم ی این روزای خوب و خوشگل.

ما سه شنبه رفتیم خونه ی محمدصالح اینا و عکس های شمال ر و ازشون گرفتیم.

همون جایی که یه عالمه آب داشت.بعضی وقتها مامان می گه که مثلاً یکی دلش مثل دریا میمونه یا اینکه دریا دله،من نمی دونم،یعنی اون آدمه دلش خیسه؟! یا تو دلش یه عالمه آب هست؟!به هر حال هرچی که باشه من اون جارو خیلی دوست داشتم پ س فکر کنم همه ی اونایی رو هم که دلشون دریاست رو هم دوست دارم.دل همتون دریایی!

این منم و اینم محمدصالح 

این منم و عمو علیرضا

این منم و اینم دریا

این منم و بازم دریا

این منم و دوباره دریا

 


 
comment نظرات ()