من زینب... 150 لوز دالم!

شیرخوارگان حسینی
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
 

سلام. من اول می خوام از همه ی اونایی که برام کامنت می ذارن تشکر کنم که من نیم وجبی رو قابل دونستن.من چون تو ماه محرم وبلاگم به روز نمی شد،الان این خاطره رو می گم. من اون روز این شکلی شده بودم که تو عکس میبینید.نمی دونم این دیگه چه جور لباسی بود.اونی که رو سرم بود یه کم اذیتم می کرد.ولی چون مامان و مخصوصاً بابا خیلی دوست داشت تحمل می کردم.یه روز تو محرم مامان منو برد یه جایی نه یه عالمه،خیلی خیلی نی نی اومده بودن.نی نی ها همه یه جورایی لباسشون مثل من بود.نمی دونم چرا مامانا نی نی هاشونو گرفته بودن بغلشونو گریه می کردن.من هر وقت این لباسرو می پوشیدم همه هی تو خیابون ازم عکس و فیلم می گرفتن.یا می یومدن نازم می کردن.

راستی امروز کنکور بابایی خوب شد.دیگه کنکور نداره!


 
comment نظرات ()

 
کنکور بابایی
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٦
 

سلام. یه چند وقتییه که مامان همش منو از بابا دور می کنه.هر وقت می خوام برم پیشش منو می گیره میاره این ور.بابا هم بیشتر وقت ها توی  اتاقه و درو بسته. بعضی  وقت ها هم مامان منو بر میداره می ره خونه ی مامانی .که پیش بابا نباشیم.مامان می گه بابا کنکور داره.کنکور ارشد!نمی دونم این کنکور چیه دیگه.فکر کنم یه جور مریضیه که مامان می ترسه من از بابا بگیرم .مامان دعا می کنه بابا قبول شه.فکر کنم یعنی این که خوب شه. شما هم دعا کنید که کنکور بابایی خوب شه.

راستی من دیروز 11 ماهه شدم.

من تو این عکس 3 ماه و 18 روزمه.

 


 
comment نظرات ()

 
لباس جدید
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
 

سلام.چند روز پیش مامان برام یه لباسی خریده بود که وقتی تنم کرد کم مونده بود قلبش وایسه.هی می گفت :"مامان قربونت بره.چه قدر ماه شدی." ولی من اصلا نمی فهمیدم وقتی اون لباس و پوشیدم با وقتی که نپوشیدم چه فرقی می کنم. تازه مامان به مامانی می گفت واسه سال دیگش خریدم.

راستی اگه اشکاتل نداره من هر دفعه یه عکس از خودم براتون میذارم.

اینجا من ٨ماه و ٢٠ روزمه.


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
 

سلام من تو این عکس ،دیروزش به دنیا اومدم.


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
 

سلام. از این که مدتی نتونستم خدمتتون برسم معذرت می خوام. من الان ده ماه و ٢۴ روزمه.الان ۴دست وپا میرم،میتونم خودم از جایی بگیرم و وایسم،همون جوری راه برم،تازه ٣تاهم دندون دارم.معنی این حرفو نمی دونم.ولی بابا میگه از دیوار راست بالا میرم.ولی من تا حالا این کارو نکردم.

چند وقت پیش ١جوری شده بودم؛تنم داغ شده بود،تنم درد می کرد،سرفه میکردم،از بینیمم ١چیزایی می اومد،مامانمم  این جوری شده بود.خیلی ام ناراحت بود. چون همش به همه می گفت:"الهی بمیرم ،بچم لاغرشده،الهی بمیرم،بچم آ ب شده" اما بالاخره خوب شدیم.(خدا رو شکر)

 


 
comment نظرات ()