من زینب... 150 لوز دالم!

 
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٩
 

سلام سلام سلاااااااااااااااااام!خوبید دوستای خوبمون؟وای که چقدر دلمون براتون تنگ شده بود.از کجا بگم که کلی حرف و درددل و خاطره برای گفتن داریم.باور کنید این چند وقت که نبودیم انگار یه چیزی گم کرده بودیم.به هر حال اگه(البته اگه)از غیبت کبری ما دلخورید معذرت !معذرت!ما که خیلی خوشحالیم چون شما رو داریم.
می خوام از مسافرتی تعریف کنم که خیلی برای ما سفر عبرت آموزی بود.البته تو خود سفر درس نگرفتیم.بعدش که برگشتیم در یک سفر پربرکت و فوق الاده ی دیگه بود که از مسافرت قبلی درس هایی گرفتیم که واقعاً مصداق این شعر زیبا بود:بسیار سفر باید  تا پخته شود خامی

ما شهریور ماه یه سفر دسته جمعی رفته بودیم آسارا در مسیر چالوس.همسفران عزیزمون خانواده های محترم ودوست داشتنی :انصاری،احمدی،کمیلی،بقایی و آقای حمزه بودن که البته ایشون صاحب خونه بودند!البته جای خانواده ی محترم امام جمعه خیلی خالی بود!خیلی!

این زینبه که داره به ببعی ها به به میده.(باورتون نمیشه اینقدر این کار براش جالب بود که تا چند وقت به ما گیر میداد که براش وسط تهرون ببعی پیدا کنیم تا بهشون علف بده.)

زینب در حال آب تنی با آب زلال چشمه(اینم بگم که تا مدت ها زینب هر چی جوی آب تو تهران می دید می خواست بپره توش)

اینم زینب و بابایی

اینم از دوستای زینب و بابایی


ِِِ


 
comment نظرات ()