من زینب... 150 لوز دالم!

حادثه جدی تر از اون بود که...
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩
 

سلام باید به اطلاع دوستداران و طرفداران این جانب برسونم که (چه از خود راضی!)حادثه ی پیش اومده جدی تر از این بود که ما فکر می کردیم.از اونجایی که این اتفاق عصر جمعه افتاد و از اونجایی که جمعه ها همه چیز و همه کس تعطیلند(حتی اموات) و ما مجبور شدیم بریم بیمارستان و از اونجایی که تو بیمارستان یه دکتر درست و حسابی نبود(با  پوزش از دکترای درست و حسابی) و از اونجایی که دکتری که منو ویزیت کرد دانشجوی پزشکی ای بیش نبود(اونم دانشگاه آزاد)،از روی عکس دست ما تشخیص نداد که دست بینوا و کوچولوی من ترک برداشته (من نمی دونم مگه دست دیواره که ترک برداره!؟)و از اونجایی که دست من همش درد می کرد و...بالاخره این شد که مبینید:

راستی این عکس بالا سمت چپ دست خودمه که دارم با انارا بازی می کنم.همین دستی که حالا...

 


 
comment نظرات ()

 
اولین حادثه ی جدی
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۳
 

سلام.من روز جمعه ی گذشته اولین حادثه ی جدی زندگیمو تجربه کردم.یه تجربه ی دردناک!خونه ی مامان جون بودیم که من از پله های توی خونشون افتادم.البته فقط یک پله سقوط داشتم.(خدا رو شکر)وقتی داشتم می افتادم دست راستم موند زیرم و مچم تا شدو دیگه بقیه ی ماجرا که از جیغ مامان شروع میشه تا نگرانی های همه و باد کردن مچ دست من و گریه های دردناک من و بیمارستان.

واما بیمارستان! منو بردن تو یه اتاقی و دستم و گذاشتن زیر یه نور زیاد.میگفتن که دارن عکس میگیرن.اما من نمی دونم چرا عکس دستم این شکلی شده.فکر کنم از دست یه اسکلت عکس گرفتن و میگن مال منه.مامان می گفت  :" خدارو شکر!خدارو شکر!چیزی نشده فقط ضرب دیده".(دیگه می خواستید چی بشه؟!)

اینم عکس های دردناک اون روز:

این سه تا انگشت دست مامانمه که دست منو نگه داشته.اونم انگشترشه که این شکلی افتاده.اون زیریه هم می گن دست منه!


 
comment نظرات ()

 
روز مادر
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٤
 

سلام.روز مادر به همه ی مامانا مبارک.ببخشید که با یه روز تاخیر تبریک میگم.آخه دیروز همش مهمونی بودیم.این پست و مامان جونم ازم خواهش کرده که براتون بذاره.

مامان جونم:"مادر"!زیباترین و لطیف ترین واژه ی هستی.تا یکی دوسال پیش هروقت که روز مادر می رسیدو حرف از مادرو محبت های اون بود،یاد محبت های مادر می افتادم و اگه می تونستم هدیه ای هم واسه مادرم می خریدم.اما الان دوساله که محبت مادر ،رنجهای شیرین مادر، خستگی های دلپذیر مادر، دلواپسی های مادر و...رابا تمام وجودم حس میکنم.حسی که تا حالا نداشتم وبیشتر از گذشته مادرم رو می فهمم. 

دختر گلم!زینبم!دوستت دارم به اندازه تمام خواب های کودکانه ات و بیداری های مادرانه ام،دوستت دارم به اندازه تمامی خنده های شیرینت و گریه های دلواپسی ام،دوستت دارم به اندازه شیطنت های دلربایت و آرامش قلبی ام در کنارت،دوستت دارم به اندازه بی قراری های شبانه ات و خستگی های روزانه ام،دوستت دارم به اندازه داغی تبی که کردی و سوزش اشک هایم ،دوستت دارم به اندارزه ی یک دریا،یک دنیا،یک آسمان،به اندازه ی یک مادر.

مرسی مامان جونم.اینم یه عکس از 10ماهگیم.


 
comment نظرات ()

 
عمر چه قدر کوتاهه.
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤
 

سلام.من دوباره اومدم.شما می دونید عمر کوتاه یعنی چی؟آخه مامان امروز داشت به یه نفر می گفت :" چقدر عمر آدم کوتاهه.انگار همین دیروز بود که زینب به دنیا اومد. چقدر زود یک سال و دوماه شد".می گفت :"چقدر توی این یک سال بچه بزرگ می شه و پیشرفت می کنه.بچه ای که تا چند وقت پیش حتی نمی تونست دستش رو یک حرکت کوچیک بده،حالا راه میره،قهر می کنه،ناز میکنه ،از در و دیوار بالا میره و..."

راستشو بخواید ما که یادمون نمی یاد که اینقدر بی ... بوده باشیم.حالا مامان اینارو از کجا میگه نمی دونم.اصلاً گیریم همه ی اینا ما بودیم. فقط من نفهمیدم چه ربطی به کوتاه بلند بودن عمر داشتم؟!

اینم ترتیب شست خوردن من در دو ماهگی!

 

 

 


 
comment نظرات ()