من زینب... 150 لوز دالم!

یک عالمه آبَ
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٤
 

سلام به همه.تولد امام حسین و حضرت عباس و اما سجاد مبارک باشه.

ما چند روز پیش با محمدصالح اینا و درسااینا رفتیم شمال.نمی دونم شمال چه شهرییه.اما یه جایی بود که یه عالمه ،خیلی خیلی آب و تو یه جا ریخته بودن.نمی دونم کی تونسته بود این کاروبکنه.اصلاً این همه آب واز کجا آورده بود.خلاصه این که من خیلی اون جا رو دوست داشتم.خیلی هم آب بازی کردم.عکسامون دست عمو مجیده.هروقت از شون گرفتیم نشونتون میدم. اما اگه شما می دونید این همه آب از کجا اومده  به منم بگید.

زینب در 8 روزگی

زینب در 11روزگی

زینب در 12روزگی

زینب در 17روزگی

زینب در 33روزگی

راستی خبر دارید که جواب نظرات خوب و مهربونتون و می دم.

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
دستم خوب شد!
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٧
 

سلام عزیزان بنده!بالاخره دست کوچک این جانب بعد از سه هفته از چنگال اسارت این گچ لعنتی رهایی یافته و اکنون در سلامت کامل به سر می برد.خدا را شاکریم.

ادبیاتم عوض میشه:طفلکی مامان خسته شد بس که به این و اون توضیح داد که چه بلایی سر دستم اومده.مامان می گفت که حداقل به 100نفر جواب این سوالو داده که:"آخی دستش چی شده؟"شما فکر شو بکنید که من با دست گچ گرفته دوتا عروسی رفتم و یه مهمونی تو یه رستوران که خاله لیلا و عمو علیرضا هم اونجا بودند(تو مهمونییه)پارک و خیابون و همسایه ها و ...غیره بماند.

اما بگم از اره ای که باهاش گچمو بریدن.بردنم اتاق عمل همه چی سبز بود.مامان و بابا همش می ترسیدن که من نترسم.راستشو بخواین خودشون بیشتر از اون اتاقه ترسیده بودن.تازه خانم گچبر هم می ترسید که من نترسم.ولی ازقضا من به قدری به بریدن این گچ و اره ی مورد نظر علاقه نشون دادم و خندیدم که مامان و بابا تا چند روز واسه همه تعریف می کردن.

از امروز شاهد عکس های من از دوروزگی تا...خواهید بود.

زینب در دو روزگی

زینب در سه روزگی

زینب درچهار روزگی

زینب درپنج روزگی

زینب در هشت روزگی


 
comment نظرات ()

 
به نام پدر
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٤
 

سلام.دوباره امروز مامان ازم خواسته که پست امروز رو ایشون بذارن.راستی من چند پستی هست که جواب نظر ها رو میدم.دوست داشتید برید ببینید.بفرمایید مامان جونم:

«زینبم!نوگل زیبای باغچه ی کوچک زندگی ام!می نویسم برایت از وجودی که سراسر عشق است و استقامت.وجودی که وجودت از جان اوست،وجودی پر از محبت،پر از فداکاری،پر از وفاداری.آری می نویسم برایت از وجود پر افتخاری به نام پدر!

آن که شبها چون مادر بر بالینت نشست تا آرام بخوابی وجودیست  به نام پدر!

آن که تاب اشک های زلالت را ندارد و با غم هایت غمگین می شود و با خنده هایت شاد وجودیست به نام پدر!

آن که با هر بار رفتنش از خانه قلب کوچک تورا با خود می برد.و اشک های تو را برای من می گذارد وجودیست به نام پدر!

آنکه با ترک خوردن دست کوچکت قلب بزرگش ترک خورد وجود یست به نام پدر!

وآن روز پدر به یاد پدری افتاد که پزشکان پای قطع شده ی دلبندش را به دستش داده بودند و حال او دیگر درکنار ما نبود از غم آن روز،و چه تلخ بود آن هنگام که پدر به یاد آن پدر افتاده بود!

رضای عزیزم روز پدر بر تو مبارک که دلسوز و فداکاری حتی بیشتر از یک پدر!»

این عکس باباییه وقتی کوچولو بود!

اینم عکس دست منو باباییه وقتی من دو روزم بود

اینم که معلومه منو بابایی.

اینم منم وقتی سه ماه و نیمم بود تو دستای بابایی.

 

 

 


 
comment نظرات ()