من زینب... 150 لوز دالم!

به نام پدر
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٤
 

سلام.دوباره امروز مامان ازم خواسته که پست امروز رو ایشون بذارن.راستی من چند پستی هست که جواب نظر ها رو میدم.دوست داشتید برید ببینید.بفرمایید مامان جونم:

«زینبم!نوگل زیبای باغچه ی کوچک زندگی ام!می نویسم برایت از وجودی که سراسر عشق است و استقامت.وجودی که وجودت از جان اوست،وجودی پر از محبت،پر از فداکاری،پر از وفاداری.آری می نویسم برایت از وجود پر افتخاری به نام پدر!

آن که شبها چون مادر بر بالینت نشست تا آرام بخوابی وجودیست  به نام پدر!

آن که تاب اشک های زلالت را ندارد و با غم هایت غمگین می شود و با خنده هایت شاد وجودیست به نام پدر!

آن که با هر بار رفتنش از خانه قلب کوچک تورا با خود می برد.و اشک های تو را برای من می گذارد وجودیست به نام پدر!

آنکه با ترک خوردن دست کوچکت قلب بزرگش ترک خورد وجود یست به نام پدر!

وآن روز پدر به یاد پدری افتاد که پزشکان پای قطع شده ی دلبندش را به دستش داده بودند و حال او دیگر درکنار ما نبود از غم آن روز،و چه تلخ بود آن هنگام که پدر به یاد آن پدر افتاده بود!

رضای عزیزم روز پدر بر تو مبارک که دلسوز و فداکاری حتی بیشتر از یک پدر!»

این عکس باباییه وقتی کوچولو بود!

اینم عکس دست منو باباییه وقتی من دو روزم بود

اینم که معلومه منو بابایی.

اینم منم وقتی سه ماه و نیمم بود تو دستای بابایی.

 

 

 


 
comment نظرات ()