من زینب... 150 لوز دالم!

مهر مادری
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٧
 

زینب کوچک و معصومم ! این اشک نوشته را می نویسم برای روزهایی که تو بخوانی و بدانی که بی تو بودن برایم چون کابوس زشتی ست که با تو از آن بیرون می شوم.تا به امروز که یک سال و یازده ماه از چشم گشودنت به روی دنیا گذشته،هرگز شبی نداشتم که سر بر بالینت نگذارم تا وقتی که تو به خواب ناز فرو می روی .این ها را می نویسم که بخوانی وبدانی برای مادری که حتی ساعتی دوری از جگر گوشه اش دلش را به اندازه ی بزرگی  یک دنیا تنگ می کند چقدر طاقت فرسا و سخت است و خواهد بود که تا ماه سه بار هلال و قرص کامل می شود من باید شبی ازهفته هایم را بی روی ماهت به صبح رسانم.در طول چند ساعت سفرم جز چهره ی معصوم و سپیدتو چیزی در مقابل دیدگان ترم نیست.کوله بارم از یاد تو ،خنده های شیرین تو سرشار است و سنگین.آن چنان که نمی توانم سنگینی اش را در طول سفر تاب بیاورم و اشک تنها مونس من در طول جاده ها التیام بخش این سنگینی ست.تاریکی شب بی وجود کوچک و پاکت ،بدون غنچه های بوسه هایی که بر وجود خسته ام پرپر می کنی ظلمات است ظلمات!می خواهم بخوانی و بدانی که این دشواری ها را از برای تو نیز تحمل می کنم.نمی دانم آن روز که بخوانی و بدانی قدر دان سختی های مادرانه ام خواهی بود یا ...

قدر دانی می کنم از مادرم یاور همیشگی ام، ازپدرم به خاطر یاری هایش، واز همسرم،همسفر وفادار همیشگی زندگی ام !

زینبم در ۶٠ روزگی

زینبم در٨٠ روزگی

زینبم در ٨٠ روزگی

زینبم در ٨٨روزگی

زینبم در ٩۴روزگی



 
comment نظرات ()