من زینب... 150 لوز دالم!

شیرخوارگان حسینی
نویسنده : زینب قهرمانی - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
 

سلام. من اول می خوام از همه ی اونایی که برام کامنت می ذارن تشکر کنم که من نیم وجبی رو قابل دونستن.من چون تو ماه محرم وبلاگم به روز نمی شد،الان این خاطره رو می گم. من اون روز این شکلی شده بودم که تو عکس میبینید.نمی دونم این دیگه چه جور لباسی بود.اونی که رو سرم بود یه کم اذیتم می کرد.ولی چون مامان و مخصوصاً بابا خیلی دوست داشت تحمل می کردم.یه روز تو محرم مامان منو برد یه جایی نه یه عالمه،خیلی خیلی نی نی اومده بودن.نی نی ها همه یه جورایی لباسشون مثل من بود.نمی دونم چرا مامانا نی نی هاشونو گرفته بودن بغلشونو گریه می کردن.من هر وقت این لباسرو می پوشیدم همه هی تو خیابون ازم عکس و فیلم می گرفتن.یا می یومدن نازم می کردن.

راستی امروز کنکور بابایی خوب شد.دیگه کنکور نداره!


 
comment نظرات ()